|
داستان، شعر و اس ام اس یک کم داستان کوتاه و چنتا شعر و چنتا هم اس ام اس (همون پیامک فارسی خودمون)
| ||
|
One night President Obama and his wife
Michelle decided to
do something out of routine and go for a casual dinner at a restaurant that wasn't too luxurious. When they were seated, the owner of the restaurant asked the president's secret service if he could please speak to the First Lady in private. They obliged and Michelle had a conversation with the owner. Michelle, why was he so interested in talking to you. She mentioned that in her teenage years, he had been madly in love with her. President Obama then said, "so if you had married him, you would now be the owner of this lovely restaurant", to which Michelle responded, "no, if I had married him, he would now be the President". شبي اوباما و همسرش تصميم گرفتند كه كاري غيرعادي انجام دهند و براي شام به رستوراني كه زياد هم گران قيمت نبود، بروند. وقتي آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئيس جمهور پرسيد كه آيا مي تواند خصوصي با همسر رئيس جمهور صحبت كند و آنها هم اجازه دادند. و همسر اوباما به طور خصوصي با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسيد كه چرا او اين همه مشتاق خصوصي صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت كه صاحب رستوران گفته در ايام جوانيش ديوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج مي كردي اكنون صاحب اين رستوران بودي. همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج مي كردم او الان رئيس جمهور بود [ 91/01/03 ] [ 15:45 ] [ مدیر ]
پس از مدتى به خانهى کوچکى که در کنار درهى زیبایى قرار داشت رسید. ضربهاى به در زد و گفت: “ممکن است یک پیاله آب سرد براى استادم بدهید؟ ما سانیاسهاى آوارهاى هستیم که در روى این زمین خانهاى نداریم”. دخترى شگفتزده در حالى که نگاه ستایشآمیزش را از او پنهان نمىکرد به آرامى به او پاسخ داد و زیرلب گفت: “آه… تو باید همان کسى باشى که به آن مرد مقدس که در بالاى کوههاى دوردست زندگى مىکند، خدمت مىکنى. آقاى محترم ممکن است به خانه من آمده و آن را متبرک کنید”. او پاسخ داد: “این گستاخى مرا ببخشید ولى من عجله دارم و باید فوراً با آب به نزد استادم بازگردم”. “البته او از اینکه شما خانهى مرا برکت دهید ناراحت نمىشود، زیرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستید به کسانى که شانس کمترى دارند، کمک کنید”. و دوباره تکرار کرد: “لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرک کنید. این باعث افتخار من است که مىتوانم از طریق شما به خداوند خدمت کنم”. ادامه در ادامه مطالب برچسبها: داستاني جالب از لرد ويشنو و شاگردش ادامه مطلب [ 90/12/13 ] [ 15:42 ] [ مدیر ]
[ 90/12/12 ] [ 15:35 ] [ مدیر ]
به دوستم میگم توو مدرسه در راس همه قرار گرفتم.میگه راس مدرسه؟ پـَـــ نــه پـَـــ راس گوسفندا از همه بیشتر می خورم . . . دوستم تیغه های کولر و دیده میگه تیغه های کولره؟ پـَـــ نــه پـَـــ خرد کن صنعتی سالادا مون اینجا درست می کنیم . . . به پسره میگم دستت به من نزن میگه چرا مگه بدت میاد؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ من جیزم اوف میشی . . . پسره از کنارم رد شد تنه زد گفتم هو چته؟ گفت ازاینکه دستم خورد بهتون اینقد ناراحت شدین؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ از اینکه نیومدی بغلم ناراحتم . . پیاده رفتم پیش دوستم میگه ماشینت پ کو؟ گفتم خوابوندن گفت مگه خلاف کردی؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ توراه داشتم میومدم ماشینم خوابش میومد گفتم بذارم یه چرتی بزنه . . . سر چهارراه واستاده بودم خواهر زادم گفت خاله این چراغ راهنما واس ماشینا رنگش عوض میشه گفتم پـَـــ نــه پـَـــ واس اینکه منو دیده رنگش سبزوقرمزو زرد میشه . . . ازمدرسه اومدم گلاب به روتون دستشویی داشتم،داشتم این پا اون پا میرفتم مامانم بهم گفت دستشویی داری؟گفتم پـَـــ نــه پـَـــ خوشحالم دارم رقص پا میرم . . . ادامه در ادامه مطالب برچسبها: پ ن پ Pa Na Pa ادامه مطلب [ 90/12/05 ] [ 19:49 ] [ مدیر ]
میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرين و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشاراز هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شيب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایاكمكم کن ! ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟ - نجاتم بده خدای من! - آیا به من ایمان داری؟ - آری. همیشه به تو ایمان داشتهام - پس آن طناب دور کمرت را پاره کن! کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم.نميتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابي به دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . . برچسبها: داستان کوهنورد [ 90/12/05 ] [ 19:34 ] [ مدیر ]
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد . نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را ... یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم ... یادم باشد در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ... یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن ... یادم باشد سنگ خیلی تنهاست . باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ... برچسبها: یادم باشد [ 90/12/05 ] [ 13:10 ] [ مدیر ]
حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در
حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم
خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه
و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم
سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به درياچه ای
رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و
هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که
سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد.
شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.
مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به
زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده
بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به
تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ
داد: « وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو
آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید
آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون
لطف وی بدانی.» « یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف
دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت
پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم برچسبها: داستان زیبای دوستی, رفاقت, داستان کوتاه, داستان آموزنده [ 90/12/05 ] [ 12:57 ] [ مدیر ]
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت کههمه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند:50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرماستاد گفت:من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من ایناست: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقیخواهد افتاد؟شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.استاد پرسید:خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرارمیگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همهشاگردان خندیدند.استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟شاگردان جواب دادند: نهپس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجامکاری نخواهید بود.فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روزو پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید،برآیید!دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.زندگی همین است! برچسبها: گاهي ليوان را زمين بگذار, مشکلات زندگی, استاد, شاگرد [ 90/12/05 ] [ 12:51 ] [ مدیر ]
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و
خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري.عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند تا اينكه يك روز
دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره
را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با
دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند. همه چيز از يك طوفان
بزرگ شروع شدو .... ادامه در ادامه مطالب
برچسبها: داستان عشق, احساسات, نفذت, ترس, شجاعت, غم ادامه مطلب [ 90/12/04 ] [ 21:27 ] [ مدیر ]
دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا
را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و
نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
برچسبها: دیدن خدا, عبادت خدا, استاد و دانشجو [ 90/12/04 ] [ 21:21 ] [ مدیر ]
زوجي كه در اينجا آنها را جان و مري ميناميم، خانهاي مجلل و پسر و دختري دوستداشتني داشتند. جان شغل خوبي داشت و از او خواسته شده بود كه براي يك مسافرت تجاري چندروزه به شهر ديگري برود. تصميم گرفته شد كه چون مري هم نياز به سفر دارد او هم همراهش باشد. پرستار مطمئني براي بچهها گرفتند و به سفر رفتند و زودتر از انتظارشان برگشتند. همچنان كه با شادي به طرف خانه رانندگي ميكردند، متوجه آتشسوزي در آن حوالي شدند و از اين رو به سمت جادهي منتهي به محل راندند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است. ديدند خانهاي در آتش ميسوزد. مري گفت: «خدايا شكر كه خانهي ما نيست، زود برگرديم خانه». ولي جان ماشين را جلوتر راند و گفت: ادامه در ادامه مطالب برچسبها: نجات از آتش ادامه مطلب [ 90/12/02 ] [ 15:7 ] [ مدیر ]
روزی اربابی به دهی رفت مردم جمع شدند ارباب به آنها گفت :"مردم چه میخواهید" حسن گفت:"ارباب آب کو؟نان کو؟زمین کو؟دوا کو؟" ارباب گفت:"آآفرین پسرم دستور رسیدگی میدهم" سال بعد ارباب به همهن ده رفت. مردم جمع شدند.ارباب به انها گفت: مردم چه میخواهید؟ کسی چیزی نگفت.همه ساکت بودند. ناگهان شخصی از میان برخاست وگفت: "ارباب . آب کو؟نان کو؟زمین کو؟دوا کو..راستی ارباب حسن کو؟ برچسبها: داستان کوتاه, ارباب, مردم, انتقاد پذیری [ 90/12/02 ] [ 14:59 ] [ مدیر ]
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن میسوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک … زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت : فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من میاری. برچسبها: تخم مرغ, صبحانه, آشپزخانه, کره, نمک, رانندگی [ 90/12/01 ] [ 14:55 ] [ مدیر ]
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های
بلند جلوی در دید. به آنها گفت: « من
شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن
به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا
شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به
دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما
نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به
خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: «
برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها
را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: «
چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد
دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که
کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت
و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از
ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان
آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و
محبت شود.»
مرد و زن هر دو
موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت
و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا
می آیید؟»
پیرمردها با هم
گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق
است ثروت و موفقیت هم هست! » برچسبها: داستان, داستان آموزنده, پیرمرد, گرسنه, خانه, شوهر, ثروت, موفقیت, عشق [ 90/11/26 ] [ 20:16 ] [ مدیر ]
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی
ناراحت و متاثر بود . برچسبها: سقراط حکیم, بیمار, مریض, سلام [ 90/11/25 ] [ 21:1 ] [ مدیر ]
در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن كدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48 امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من میخواهم نیست ، بعضى گفتند ادامه در ادامه مطالب
برچسبها: ماجرای امید بخش ترین آیه قرآن, قرآن مجید, قرآن کریم, پیامبر, ص, حضرت علی, ع ادامه مطلب [ 90/11/24 ] [ 22:40 ] [ مدیر ]
دانه كوچک بود و كسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز
همان دانه كوچک بود. دانه دلش میخواست
به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ." اما هیچكس جز پرندههایی
كه قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند،
به او توجهی نمیكرد. دانه خسته بود از
این زندگی؛ از این همه گم بودن و كوچكی خسته بود. یک روز رو به خدا كرد و گفت:
"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچكس نمیآیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی." خدا گفت: "اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه
فكر میكنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادی. رشد ماجرایی است كه تو
از خودت دریغ كردهای. راستی یادت باشد تا وقتی كه میخواهی به چشم بیایی، دیده
نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی." دانه كوچک معنی حرفهای
خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.
سالها بعد دانه
كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچكس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد. سپیداری كه
به چشم همه میآمد.
برچسبها: دانه ای که سپیدار بود, دانه, سپیدار [ 90/11/23 ] [ 23:34 ] [ مدیر ]
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهاش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتياش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشهگير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جادهاي طلائي بهسوي کاخي مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت، ديد فرشتهاي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم. پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد. اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت. برچسبها: شمع فرشته, پدر, دختر, بهشت, شمع, آغوش, اشک, دلتنگ [ 90/11/22 ] [ 12:19 ] [ مدیر ]
پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآييي!!، صدايي از دوردست آمد:آآآييي!! پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟ پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت بهوجود ميآيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را تو خواهد داد. برچسبها: انعکاس زندگی, پدر و پسر, کوه, فریاد, زمین, قهرمان, ترسو [ 90/11/17 ] [ 22:22 ] [ مدیر ]
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم ندانستیم اگر، از سر بدانیم بیا اولاد آدم را از این پس همان اعضای یک پیکر بدانیم نه اینکه دیگران را بدترین عضو و خود را کاملاً جیگر بدانیم نه اینکه خلق را در آفرینش مس و خود را فقط گوهر بدانیم چرا خود را قشنگ و دیگران را شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟ چرا در بین کلّ خواستگاران فقط خر پول را شوهر بدانیم و اموال پدر زن را چرا از صفات خوب یک همسر بدانیم درست است اینکه خود را فیلسوف و خلایق را تماماً خر بدانیم؟ چرا هر صحبتی را زرت و پرت و کلام خویش را محشر بدانیم چرا در هر هنر یا حرفه، خود را وجودی کاملاً برتر بدانیم بس است اینقدر هی فیس و افاده بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
برچسبها: بیا تا قدر یک دیگر بدانیم, شعر طنز [ 90/11/15 ] [ 22:45 ] [ مدیر ]
ماري کوچولو دخترک 5 ساله زيبائي بود با چشماني روشن. يک روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برايش ميخرد. ماري قول داد و مادر گردنبند را برايش خريد. ماري به قولش وفا کرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب ميکرد و به مادر کمک ميکرد. او گردنبند را خيلي دوست داشت و هر جا ميرفت، آن را با خودش ميبرد. ماري پدر دوست داشتني داشت که هر شب برايش قصه ميگفت تا او بخوابد. شبي بعد از اينکه داستان به پايان رسيد، بابا از او پرسيد: ماري، آيا بابا را دوست داري؟ ماري گفت: معلومه که دوست دارم. بابا گفت پس گردنبند مرواريدت را به من بده! ماري با دلخوري گفت:نه! من آن را خيلي دوست دارم، بياييد اين عروسک قشنگ را به شما ميدهم، باشد؟ بابا لبخندي زد و گفت: آه، نه عزيزم! بعد بابا گونهاش را بوسيد و شب بخير گفت. چند شب بعد، باز بابا از ماري مرواريدهايش را خواست ولي او بهانهاي آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد. عاقبت يک شب دخترک گردنبندش را باز کرد و به بابايش هديه کرد. بابا در حالي که با يک دستش مرواريدها را گرفته بود، با دست ديگر از جيبش يک جعبه قشنگ بيرون آورد و به ماري کوچولو داد. وقتي ماري در جعبه را باز کرد، چشمانش از شادي برق زد: خداي من، چه مرواريدهاي اصل قشنگي! بابا اين گردنبند زيباي مرواريد را چند روز قبل خريده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگيد و يک گردنبند پرارزش را به او هديه بدهد. برچسبها: مرواريدهاي زيبا, ماری کوچولو, مادر, دختر [ 90/11/15 ] [ 21:27 ] [ مدیر ]
حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 آیا برای خوشبختی و موفقیت تنها تلاش سخت كافیست؟ تلاش سخت (Hard work) H+A+R+D+W+O+R+K 8+1+18+4+23+15+18+11= 98 % آیا دانش صد در صد ما را به موفقیت می رساند؟ دانش (Knowledge) K+N+O+W+L+E+D+G+E 11+14+15+23+12+5+4+7+5= 96 % عشق چگونه ؟ عشق (Love) L+O+V+E 12+15+22+5= 54 % خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند، مگه نه ؟! پس چه چیز 100 % را می سازد ؟؟؟ پول ؟ پول (Money) M+O+N+E+Y 13+15+14+5+25= 72 % نه اینها كافی نیستند، پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟! . . . نگرش (Attitude) A+T+T+I+T+U+D+E 1+20+20+9+20+21+4+5= 100 % آری ! اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد نگرش، همه چیز را عوض می کند نگاهت را تغییر بده و چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض می شود
[ 90/11/13 ] [ 19:19 ] [ مدیر ]
در افسانهها آمده، روزي که خداوند
جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي
پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن. فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها
قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در کوهها قرار بده. ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههاي
شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که
من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يکي از
فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده،
زيرا هيچکس به اين فکر نميافتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش
نگاه کند. و خداوند اين فکر را پسنديد.
برچسبها: راز زندگی, افسانه, خداوند, فرشته, زمین, کوه, دریا, قلب [ 90/11/12 ] [ 21:37 ] [ مدیر ]
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسهها ترسيم ميکرد. شايد فکر ميکرد که هرچه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش دارد! بعد از اينکه قلب ماسهاياش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشههايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد ميخواست موقعي که دريا آن را با خودش ميبرد، اين قلب ماسهاي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد ميخواست اينطوري آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش ميخواست! به قلب ماسهاياش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسهاي هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسهاي را به يک قلب ماسهاي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روي قلب ماسهاي. حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسهاي و با دستش قلب ماسهاي را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد. براي اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش ميخواست پيش قلب ماسهاياش بماند ولي وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسهاي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه اي قول داد که زود برميگردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسهاي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسهاي رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسهاي ريخت. قلب ماسهاي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود... برچسبها: قلب ماسه ای, ماسه, دریا, دختر, شن, دوچرخه [ 90/11/09 ] [ 20:20 ] [ مدیر ]
تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و
جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته
بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من
دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت،
کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش ميفشرد. لباسهاي دخترک هم دست
کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم،
دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار ميکرد که انگار گنجينهاي پر
ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش را روي
پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر
ميکنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ... دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با
گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد
فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از
کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و
با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم. به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که
گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است
و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم ديني
ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي
طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در
حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که
مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ ميشه!
برچسبها: داستان کفش, کفش طلایی, مامان, بهشت, فروشگاه, کریسمس [ 90/11/07 ] [ 22:38 ] [ مدیر ]
يک
نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانهاي براي خود بسازد و
در کنار همسر و نوههايش دوران پيري را به خوشي سپري کند. کارفرما از اينکه
کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز
داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانهاي برايش بسازد و بعد باز نشسته
شود. نجار قبول کرد ولي ديگر دل به کار نميبست، چون ميدانست که کارش
آيندهاي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از
سرسيري انجام داد. وقتي کارفرما براي ديدن خانه آمد، کليد خانه را به نجار
داد و گفت: اين خانه هديه من به شما است، بابت زحماتي که در طول اين سالها برايم
کشيدهايد. نجار وا رفت؛ او در تمام اين مدت در حال ساختن خانهاي براي خودش
بوده و حالا مجبود بود در خانهاي زندگي کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود برچسبها: داستانهای آموزنده, داستان نجار, بازنشستگی, همسر و نوه, دوران پیری, کارفرما, کارگر, چوب, کلید خانه, مسکن مهر, هدیه [ 90/11/07 ] [ 18:34 ] [ مدیر ]
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي ميکردم و بابا داشت با تلفن صحبت ميکرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيکهايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است! برچسبها: داستان, مامان, خرید منزل, تلفن, ماژیک قرمز, حیاط, مادر عصابانی, سطل آشغال, مادر دوست دارم, قاب, قلب, تابلو [ 90/11/07 ] [ 18:30 ] [ مدیر ]
تو اتوبان داشتم با ۱۶۰ تا سرعت میرفتم ، کنترل نامحسوس ناغافل خفتم کرد ، زدم کنار، طرف گفت : کارت ماشین گواهینامه ، مدارک رو بش دادم گفت : این گواهینامته ؟ گفتم پَ نه پَ این علامت مخصوص حاکم بزرگ می تی کمانه ،احترام هم نمیخواد بذاری، فقط جانه هرکی دوست داری مارو بیخیال شو ! یه لبخنده ناجوری زد گفت : این که اعتبارش تموم شده ، تمدیش نکردی ، نه ؟ گفتم چی ؟ گواهی نامه رو میگی ؟ گفت پَ نه پَ علامت مخصوص حاکم بزرگو میگم ، حاکم بزرگ پاشو مهر نکرده ! جناب سروان بشینید کناره آقای می تی کمان ، ماشین رو ببرید پارکینگ ! برچسبها: داستان کوتاه, اتوبان؛ گشت کنترل نامحسوس, ماشین, کارت ماشین, گواهینامه, مدارک, اعتبار, جناب سروان؛ پارکینگ [ 90/11/05 ] [ 23:59 ] [ مدیر ]
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار
برچسبها: شعر, شعر طنز, خر, الاغ, ازدواج [ 90/11/05 ] [ 23:53 ] [ مدیر ]
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟ برچسبها: داستان کوتاه, داستانهای کوتاه, داستانک, دیوانه, آسایشگاه روانی, بیمار روانی, غریق نجات, استخر, حمام [ 90/11/05 ] [ 22:8 ] [ مدیر ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||